
ساعت يازده شب هست قران امروزم رو ميخونم دارم سحري درست ميكنم به اين فكر ميكنم شايد الان داري حاضر بشي تنها بري حرم... دست خيال من رو گرفتي و ميري زيارت. عكسي كه خواهرت گذاشته رو اونقدر ميبينم كه نور صفحه كم ميشه خاموش ميشه و دوباره و دوباره دلتنگ چشمهاي خسته اتم دلتنگ چشمهاي گريه كرده ات دلتنگ چشمهات پشت دود سيگارت دلم دو زانو كنارت نشسته دعاي عاليه المضامين ميخوني اشكات از نوك بيني سر ميخونه مي افته لاي زيارتنامه دلم برات ضعف ميره يه پام از زير در ميكنم سرمو ميذارم رو شونه ات تو شكسته هاي اينه هاي ديوار هاي حرم دنبال چشام ميگردي....
ادامه مطلب
مدتهاست منتظر روز نهم تير هستم كه از خاطره بنويسم كه از اخرين باري كه تنگ كنارت نشستم بنويسم از روزي كه دستم زير كت ت حلقه شد دور كمرت وسط پارك لاله... از اينكه ميفهمم كه حفظ خاره چقد سخته اينكه كم كم داره چهره در نظرت محو و خاكستري ميشه اينكه چقدر برام سخته حفظ خاطره هات اما دست نكشيدم... زهرا روي پست تگ كردم براي حرف و حديث احتمالي كه مخاطب كي بوده اما وقتي فاطمه يادش مياد نهم تير چه روزي بود چطور تو يادت نياد؟ ...
ادامه مطلب